تا شدم بی خبر از خویش خبرها دارم
بی خبر شو که خبرهاست در این بی خبری
تا شدم بی اثر از ناله اثرها دیدم
بی اثر شو که اثرهاست در این بی اثری
تا زدم لاف هنر خواجه به هیچم نخرید
بی هنرشو که هنرهاست در این بی هنری
سرو آزاد شد آن دم که ثمر هیچ نداد
بی ثمر شو که ثمرهاست در این بی ثمری
تا سر خود نسپردیم به خاک در دوست
خاطر آسوده نگشتیم از این در به دری
بیستون تاب دم تیشه فرهاد نداشت
عشق را بین که از آن کوه گران شد کمری
فروغی بسطامی