بخت آیینه ندارم که در او مینگری
خاک بازار نیرزم که بر او می گذری
من چنان عاشق رویت که زخود بی خبرم
تو چنان فتنه ی خویشی که ز ما بی خبری
به چه مانند کنم در همه افاق تو را
کانچه در وهم من آید تو از آن خوبتری
خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست
تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری
سعدی