Parviz Najafpour

تا شدم بی خبر از خویش خبرها دارم
بی خبر شو که خبرهاست در این بی خبری
تا شدم بی اثر از ناله اثرها دیدم
بی اثر شو که اثرهاست در این بی اثری
تا زدم لاف هنر خواجه به هیچم نخرید
بی هنرشو که هنرهاست در این بی هنری
سرو آزاد شد آن دم که ثمر هیچ نداد
بی ثمر شو که ثمرهاست در این بی ثمری
تا سر خود نسپردیم به خاک در دوست
خاطر آسوده نگشتیم از این در به دری
بیستون تاب دم تیشه فرهاد نداشت
عشق را بین که از آن کوه گران شد کمری

فروغی بسطامی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *